تبليغاتX
هیچ ... - خانواده ي خوشبخت !
اندر احوالات ولایت سیلک

آقاي خونه : مدير مدرسه  ، خانوم خونه : كارمند آزمايشگاه ؛ به اضافه ي سه تا فرزند كه كوچيكترين شون يه پسر تپل مپل 5-6 ساله است ؛ ما به اين مجموعه كه در همسايگي مون زندگي مي كنند مي گيم : « خانواده ي خوشبخت » !
يه روز داشتم مي اومدم خونه كه متوجه شدم پسر كوچولوي خانواده ي خوشبخت رفته مغازه و پفك خريده ؛ اما به محض اينكه  از دور من رو ديد يهو قيافه اش محتاط شد و سرجاش ايستاد ! بسته ي پفك رو با يه حركت سريع برد زير لباسش و مشكوكانه زل زد به من !
نمي دونم چرا اون لحظه حس شيطنتم گل كرد ؟! ايستادم ... قيافه اي پدرسوخته وار و مال مردم خور به خودم گرفتم و زل زدم بهش !
همون طور كه چشم از چشماي من بر نمي داشت آروم آروم خودش رو رسوند نزديك در خونه شون و با يه حركت سريع پريد توي حياط و در رو بست !!!
از روزي كه اين اتفاق افتاده همش فكر مي كنم كه چه چيزي توي رفتار من باعث شد پسر كوچولوي خانواده ي خوشبخت همون لحظه ي اول اينجوري محتاط بشه ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین |