تبليغاتX
هیچ ... - نازنین...
اندر احوالات ولایت سیلک

مدتی قبل می رفتم یه مدرسه ابتدایی که توی بافت تاریخی کاشان قرار داره و هفته هایی که شيفت بعداز ظهر بودند به بچه ها ویندوز مقدماتی یاد می دادم .
هر روزي كه مي رفتم اونجا خاطرات گذشته ام توي بافت قديمي زنده مي شد ؛ بچه هاي مدرسه رو كه مي ديدم رفتار بي ريا و بدون كبر و غرورشون باعث مي شد ياد بچگي هام بيفتم ... اما دركنار اين خاطرات خوش چيزهايي هم بود كه حالم رو از بيخ و بن مي گرفت ...

 بچه هاي كلاس رو كه در سنين مختلف بودند گروه بندي كرده بودم و هر گروه با يه كامپيوتر كار مي كردند ؛ اما هر بار سراغ يكي از گروه ها مي رفتم تا درس جديد بهشون بدم دلم آشوب مي شد ؛ يه دختر مؤدب بين بچه هاي اون گروه بود كه رفتار و نگاهش شيطنتي نداشت ... هميشه ساكت بود و تلاش من براي به حرف در آوردنش تقريباً بي نتيجه مي موند ...
نازنين ...
نازنین واقعاً نازنين بود اما ...
بوي لباس هاش هميشه باعث سرگيجه ام مي شد ...
بوي ترياك ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین |