تبليغاتX
هیچ ... - وقتی آدم آخر استعداد باشه
اندر احوالات ولایت سیلک

اینکه یه مشت سوسک حمله کنند و حال کامپیوتر آدم رو بگیرند و آدم مجبور باشه بره کافی نت و وبلاگ به روز کنه یعنی آخر ضد حال!!! خیلی خوشم میاد برم کافی نت حالا مجبورم همچین جایی وبلاگ هم به روز کنم ...

***

یه بار توی دوره دبیرستان داشتیم با یه دوست توی حیاط مدرسه راه می رفتیم و حرف می زدیم ( البته با هم فامیل هم بودیم آخه دختر عموی همین دوست تازگی ها شده بود زن دایی ما )

همین جوری که داشتیم پرحرفی می کردیم دوستم در اومد گفت : یه موقع دختر عمومی من رو اذیت نکنید ها ؟؟؟ منم ... هیچی ! حناق کردم و چیزی نگفتم اما ظهر که رفتم خونه قضیه رو برای خانم والده تعریف کردم . خانم والده هم امر فرمود : این دفعه در جوابش بگو ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادر ها مون نمی ریم !

چه دردسرتون بدم ؟ فردای اون روز دوستم دوباره حرفش رو تکرار کرد منم فوری در جوابش عین جمله ی مادرم رو نقل قول کردم : ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادرها مون نمی ریم !

جاتون خالی یهو لب و لوچه دوستم آویزون شد و گفت : رفتی حرف من رو به مادرت گفتی ؟؟؟ منم لب ها رو خشک انداختم و با قیافه ی حق به جانب گفتم : نه خیر ! هیچم به مادرم چیزی نگفتم !!!

تا مدت ها بعد از اون روز به این فکر می کردم که دوستم چه جوری متوجه شده من قضیه رو به مادرم گفته ام ؟؟؟!!!

می گم این سال نوآوری و شکوفایی یه موقع کار دست ما نده ؟؟؟ استعداد ها یه موقع همچین فوران می کنه و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین |