تبليغاتX
هیچ ...
اندر احوالات ولایت سیلک

مدتی قبل می رفتم یه مدرسه ابتدایی که توی بافت تاریخی کاشان قرار داره و هفته هایی که شيفت بعداز ظهر بودند به بچه ها ویندوز مقدماتی یاد می دادم .
هر روزي كه مي رفتم اونجا خاطرات گذشته ام توي بافت قديمي زنده مي شد ؛ بچه هاي مدرسه رو كه مي ديدم رفتار بي ريا و بدون كبر و غرورشون باعث مي شد ياد بچگي هام بيفتم ... اما دركنار اين خاطرات خوش چيزهايي هم بود كه حالم رو از بيخ و بن مي گرفت ...

 بچه هاي كلاس رو كه در سنين مختلف بودند گروه بندي كرده بودم و هر گروه با يه كامپيوتر كار مي كردند ؛ اما هر بار سراغ يكي از گروه ها مي رفتم تا درس جديد بهشون بدم دلم آشوب مي شد ؛ يه دختر مؤدب بين بچه هاي اون گروه بود كه رفتار و نگاهش شيطنتي نداشت ... هميشه ساكت بود و تلاش من براي به حرف در آوردنش تقريباً بي نتيجه مي موند ...
نازنين ...
نازنین واقعاً نازنين بود اما ...
بوي لباس هاش هميشه باعث سرگيجه ام مي شد ...
بوي ترياك ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

همه جور جونوري توي اينترنت ديده بوديم ... از كله اسكلت گرفته تا ... اما تا به حال سوسك نديده بوديم ! اونم در حال خوردن آيكن هاي روي صفحه دسكتاپ ! فكر كنم يكي مي خواسته با اينا حال خانم هاي توي اينترنت رو بگيره ...

دلش بسوزه ... ما كه از سوسك نمي ترسيم در هر حال !  فقط يه هفته كامپيوتر نداشتيم ... براي اينكه بلد نبوديم ويندوز عوض كنيم ؛ تازه شم نمي خوايم ياد بگيريم چه جوري ويندوز عوض مي كنند ! (قابل توجه بعــــــــــــــــــــــــــــــــــضي ها !!! )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

اینکه یه مشت سوسک حمله کنند و حال کامپیوتر آدم رو بگیرند و آدم مجبور باشه بره کافی نت و وبلاگ به روز کنه یعنی آخر ضد حال!!! خیلی خوشم میاد برم کافی نت حالا مجبورم همچین جایی وبلاگ هم به روز کنم ...

***

یه بار توی دوره دبیرستان داشتیم با یه دوست توی حیاط مدرسه راه می رفتیم و حرف می زدیم ( البته با هم فامیل هم بودیم آخه دختر عموی همین دوست تازگی ها شده بود زن دایی ما )

همین جوری که داشتیم پرحرفی می کردیم دوستم در اومد گفت : یه موقع دختر عمومی من رو اذیت نکنید ها ؟؟؟ منم ... هیچی ! حناق کردم و چیزی نگفتم اما ظهر که رفتم خونه قضیه رو برای خانم والده تعریف کردم . خانم والده هم امر فرمود : این دفعه در جوابش بگو ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادر ها مون نمی ریم !

چه دردسرتون بدم ؟ فردای اون روز دوستم دوباره حرفش رو تکرار کرد منم فوری در جوابش عین جمله ی مادرم رو نقل قول کردم : ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادرها مون نمی ریم !

جاتون خالی یهو لب و لوچه دوستم آویزون شد و گفت : رفتی حرف من رو به مادرت گفتی ؟؟؟ منم لب ها رو خشک انداختم و با قیافه ی حق به جانب گفتم : نه خیر ! هیچم به مادرم چیزی نگفتم !!!

تا مدت ها بعد از اون روز به این فکر می کردم که دوستم چه جوری متوجه شده من قضیه رو به مادرم گفته ام ؟؟؟!!!

می گم این سال نوآوری و شکوفایی یه موقع کار دست ما نده ؟؟؟ استعداد ها یه موقع همچین فوران می کنه و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

نمي دونم چطور شد كه قبول كردم بيفتم دنبال سه تا دوست 22-23 ساله و سري بزنم به يكي از افرادي كه توي كاشان سركتاب باز مي كنند ...

يه روز صبح بي خيال كار شدم و با دوستان راه افتاديم به طرف خيابون 22 بهمن ؛ بعد از كلي ول گشتن و گم شدن توي كوچه پس كوچه ها ، وقتي به خودمون اومديم كه ته يه كوچه ي تنگ بن بست بوديم و يه در آهني رنگ و رو رفته هم جلو رومون قرار داشت .

يكي از دوستان در زد ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

تصوير اول :

هر روز صبح ساعت ۷ توی ایستگاه منتظر اتوبوس هستم که یه پراید دودی رنگ میاد و جلو کوچه ی اون طرف خیابون متوقف می شه ؛ بعدش آقايي پياده مي شه و در حالي كه يه بچه ي حدوداً دو ساله رو در آغوش گرفته مي ره توي كوچه ... چند دقيقه كه مي گذره دست خالي بر مي گرده و همراه همكارش مي روند سركار .

هر بار كه اين صحنه رو مي بينم يه تصوير توي ذهنم قاب مي شه ... « پاهاي بچه كه آويزونه و لق مي خوره » ! مشخصه كه خوابه ؛ فكرش رو بكنيد ... شب خونه و كنار پدر و مادرتون بخوابيد اما صبح كه بيدار مي شيد مي بينيد يه جاي ديگه هستيد و تا ساعت 2و3 بعد از ظهر هم از مامان و بابا خبري نيست !

تصوير دوم :

يكي رو تصور كنيد كه حدود پونزده ساله آدامس نجويده ... از آدم هايي هم كه ملچ و ملوچ مي كنند و آدامس مي جوند خيلي بدش مياد و اگه توي رودربايستي گير نكنه يه حالي ازشون مي گيره ...

همين آدم داره ساعت 2 بعد از ظهر از سر كار بر مي گرده ...يه لحظه نگاهش مي افته به كفش هاو شلوارش؛ وا مي ره وقتي مي بينه يه عالمه آدامس چسبيده به پاچه هاي شلوارش ...

همكارم سه تا خيابون بهم مي خنديد ! ظاهراً قيافه ام خيلي قاب شدني شده بوده توي اون لحظات ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین |