![]() |
![]() |
|
| اندر احوالات ولایت سیلک |
|
هیچی ... فقط نیستم یه مدت ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
مي چرخد اين تسبيح و دستي ، هيچ پيدا نيست . پشت سر هم دانه ها يك ريز مي آيند يك دانه روشن ، ديگري تاريك ريز و درشت دانه ها ، در رشته اي باريك نه مي تواني رشته را ديدن نه دست را در كار گرديدن مي چرخد اين تسبيح و عمر ما پايان پذيرد ، عاقبت ، اما ... « اما » رها كن ، جاي « اما » نيست مي چرخد اين تسبيح و دستي ، هيچ پيدا نيست . « م . سرشك » هيچ ... فقط ... براي سه نفر دعا كنيد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
داشتيم نقشه مي كشيديم كه امسال براي فوق شركت كنيم اما ... چند شب پيش دوستي رو حوالي چهار راه آيت الله كاشاني ديدم ؛ ذوق زده كلي براش نوشابه باز كردم به خاطر فوق خوندنش ، اونم شروع كرد به تعريف قضيه ي پايان نامه نوشتنش ؛ ما هم ... هيچي ! طبق معمول هي گوش كرديم ، هي بهش اميدواري داديم ! دست آخر كمي اشك هم ضميمه حرفاش كرد و بعد از رد و بدل كردن شماره تلفن از همديگه جدا شديم . دلم براش سوخت ... براي سادگي اش ... براي موقعيتي كه توش گرفتار شده و فقط مجبوره روبه جلو حركت كنه و فرصتي براي عقب نشيني نداره ... مي گفت براي جمع آوري مطالب پايان نامه اش مجبوره به ادارات مختلف شهر سر بزنه و اين سر زدن ها بدجوري اعصابش رو به هم ريخته ... جهاد كشاورزي ... از درخواست حق مشاوره 2 ميليوني يه كارمند براي ارائه آمار گرفته تا آقاي « ز » كه لطف كرده و باهاش ميدون 15 خرداد و ساعت 2 بعد از ظهر قرار گذاشته براي ارائه ي كتاب اما ... بيچاره رو سوار ماشين كرده و رفته تا نطنز ؛ دوست ساده ما كه بعد از 27 سال سن هنوز بلد نيست نبايد سوار ماشين شخصي بشه با بدبختي سر كارمند مذكور رو شيره ماليده و با قبول كردن سفر دو نفره به شمال ، طرف رو راضي كرده دوباره برگرده به همون ميدون 15 خرداد ... ميراث فرهنگي و آقاي « س » كه پيشنهادات بي شرمانه اش به وسيله تلفن همراه دوست ما رو كلافه كرده ... فرمانداري و مراجعين كله گنده رياكارش ! مثلاً كارمند چفيه به گردن دادگستري با دو مَن ريش و سن بالاي 40 وقتي متوجه حرف هاي دوستم شده به بهانه كمك كردن در جمع آوري اطلاعات شماره تلفنش رو گرفته و از فرداي اون روز اس ام اس هاي عاشقانه اش شروع شده ... ( خاك بر سر ما كه اينقدر رياكار هستيم ) الان موندم كه چه جوري بعضي از دختر ها اينقدر ساده هستند ؟ آخه خودم موقع تحصيل وقتي ديدم اهالي جهاد كشاورزي حاضر به همكاري نيستند راهم رو كشيدم و رفتم فرمانداري ... زيراب همه اداره رو زدم ... ظهر همون روز چهره هاي عصباني و آمارهاي لازم برام رديف بود ! توي فرمانداري هم كه نمي شد اين فن رو اجرا كرد ، به خاطر غد بودن و از رو نرفتن دو دفعه افتخار احضار به حراست و در نهايت اخراج از ساختمون فرمانداري نصيبم شد ! اون شب به دوستم پيشنهاد كردم ديگه به ملت روي خوش نشون نده و يه كم ، فقط يه كم بدجنس باشه ... الان اما بعد از سبك و سنگين كردن حرف هاش ... پشيمون شدم ... ديگه نمي خوام فوق بخونم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
يه مدته دو تا سؤال خفن ذهن ما رو درگير كرده و هر چي فكر مي كنيم جوابي براشون پيدا نمي كنيم ! اول اينكه : چرا از ۳۸ نفر شاگرد كلاس سوم ( محض نمونه پايه سوم رو گفتم ) يه مدرسه ابتدايي ۲۸ نفرشون افغاني هستند و ۱۰ نفر ايراني ؟؟؟ دوم اينكه : پولي كه مسؤولين از والدين اين بچه هاي افغاني به خاطر اجازه تحصيل دريافت مي كنند خرج چي ميشه كه امكانات مدرسه مذكور در حد صفر باقي مونده ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
چند وقت پيش چك به دست رفتيم سراغ يكي از شعبات بانك صادرات ، مي خواستيم چك رو نقد كنيم و مستقيماً ببريم بانك ملت و به يه حساب ديگه واريز كنيم . خلاصه رفتيم داخل بانك و توي صف ايستاديم تا نوبتمون شد ؛ آقاي كارمند بانك چك رو ازمون گرفت و يه دسته هزاري تحويلمون داد . اين بنده كمترين كه عجله داشتم ازش سؤال كردم تعدادش درسته ديگه؟ احتياجي نيست كه بشمرم؟ آقاي كارمند نگاهي عاقل اندر سفيه به ما انداخت و گفت:« نه ! شمارش نمي خواد،درسته انشاءالله » ***
صد تومن رو برداشتيم و راه افتاديم به طرف اون يكي بانك ؛ توي بانك بعدي كه بانك ملت بود يه فيش گرفتيم و بعد از پركردنش همراه دسته پول تحويل متصدي باجه داديم . آقاهه اما هي شمرد هي ديد يه دونه اسكناس كمه ، هي شمرد باز ديد يه دونه اش كمه ! بيچاره آخر سر يه بار هم با دست پول ها رو شمرد و چون نتيجه اي نگرفت بهم گفت يه دونه اسكناس كمه ! ما رو ميگي ؟ با تعجب فراوان گفتيم كه اين پولها بايد دقيقاً صد تومن باشه چون همين الان در ازاي يه چك صد تومني از يه بانك ديگه گرفتيمش! آقاي كارمند اما كاغذي رو كه دور دسته پول بود نشونمون داد گفت نگاه كن حتي اينجا روي كاغذ هم نوشته يه دونه اش كمه و درست هم مي گفت ! آي حالمون گرفته شد ... آي حالمون گرفته شد ... آخه خداجون اون كارمند اولي گفته بود اگه تو بخواي حتماً دسته اسكناس صد تاست ! چرا نخواستي آخه ؟ چرا ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هیچ ...( فتوبلاگ من ) پارس قرآن ( دانلود قرآن مجازي ) كتابخانه ي مجازي قفسه دانلود كتاب كاشان لينك آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|