![]() |
![]() |
|
| اندر احوالات ولایت سیلک |
|
خوش بيني همان چيزي است كه باعث مي شود كتري چاي آواز بخواند ، هر چند تا خرخره در آب جوش است . برگرفته از : « اينجا همه آدم ها اينجوري اند » لوري مور
پانوشت : دو دسته بهتره هر چه زودتر کتاب مذکور رو گیر بیارن و بخونن ... ۱. اونهایی که خوش بینی رو برابر با ساده لوحی می دونند ! ۲. اونهایی که وقتی کلمه خوش بینی رو می بینند ظرف دو ثانیه یاد تیمارستان و دیوونه های الکی خوش می افتند ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
خوبه كه آدم هميشه كارش رو تكميل كنه ... هجران عكس هايي از عزاداري محرم خرمدشت توي وبلاگش گذاشته بود ، ما هم ياد پروژه هاي دانشگاهمان افتاديم ... مهربان استاد بالاترين نمره كلاس رو به تحقيق ما داد ... قابل شما رو نداره ... شونزده !!! بد نديدم گوشه هايي از هنرمندي هاي مسوؤلين ارجمند رو اينجا به نمايش بذارم و كار ناقص دانشگاهم رو تكميل تر كنم . متآسفانه مطلب خيلي بلنده و هيچ كاريش هم نمي تونم بكنم . اين موضوع رو از حالا مي گم كه اگر كسي حوصله نداشت اصلاً به ادامه مطلب سر نزنه ! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
با خودم گفتم تا برف ها آب نشده يه خاطره برفي بنويسم ... بچه كه بوديم برف چيز عجيبي نبود ، شبي مي خوابيديم و صبح زود از صداي پارو شدن برف هاي سطح پشت بام ها بيدار مي شديم ... صداي خاطره انگيزي كه امروزه از صدقه سر ايزوگام ها مي شه فقط توي بافت قديمي اون رو شنيد ... يه سال در عالم بچگي هوس كرديم اسكيمو بشيم ! با آبجي خانم رفتيم سراغ يخچال و يه فقره مرغ سرخ شده كش رفتيم ... اون رو گذاشتيم توي نايلون و برديم لاي برف هاي تلنبار شده وسط حياط پنهان كرديم ! جاي شما سبز هر روز دور از چشم والده مكرمه مي رفتيم مرغ رو از بين برف ها پيدا مي كرديم و به شيوه ي اسكيموها چند تا گاز مي زديم بهش و با لذت گوشت نپخته رو مي خورديم ! ولي خودمونيم ها ؟ خيلي خوشمزه بود ... بدم نمياد يه بار ديگه چنين شيطنتي رو تكرار كنم ! پ.ن پست بعدي در مورد روستاي خرمدشت هست و به قول كاشي جماعت : « هَمْ وَر كاري » مسؤولين ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
چطوره از داخل اتوبوس شروع كنم ؟ يكي از تصاويري كه بايد قاب كنم و بزنم به ديوار ، تصوير دختر خانمي هست كه صبح ها هميشه خدا موقع سوار شدن بين در اتوبوس جا مي مونه و جيغ مي زنه ! تقصيري نداره بيچاره ... اتوبوس توي چهارمين ايستگاه ديگه جا نداره ... حتي اندازه نصف آدم ! تصوير دوم مربوط به زماني هست كه پياده مي شم و يه مقدار از راه رو پياده طي مي كنم ... دبير ادبيات فارسي دوران دبيرستانم رو هر روز مي بينم ... خيلي شكسته و پير شده ... روي اينكه برم جلو و باهاش چاق سلامتي كنم ندارم ... تصوير سوم پسري دبيرستاني هست كه كيف و كتاب در دست طي طريق مي كنه ؛ نمي دونم چرا اين صحنه برام عجيبه ؟ شايد به اين دليل كه تا به حال نديده ام پسرها در راه مدرسه درس بخونند ... تصوير چهارم تصويرروزنامه فروشي هست كه هر روز ازش روزنامه مي خرم . يه بار قرار بود برام روزنامه رو نگه داره ، بعد از ظهر اما به محض ديدنم چنان دچار شوك شد كه بعد از چند ثانيه فقط تونست با قيافه اي مظلومانه بگه : يااااااااااادم رفت ! نمي دونم براي چي اينجوري دچار شوك شد اما قيافه اش خيلي قاب شدني بود توي اين لحظه ! ديگه ... هيچي از اونجا كه مطالب بلند آدم رو واجب اللنگه كفش مي كنه بنابراين حناق مي نماييم ... بقيه اش باشه براي بعد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هیچ ...( فتوبلاگ من ) پارس قرآن ( دانلود قرآن مجازي ) كتابخانه ي مجازي قفسه دانلود كتاب كاشان لينك آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|