تبليغاتX
هیچ ...
اندر احوالات ولایت سیلک

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 
دلم لک زده برای داشتن یه دوست ... یکی که تا می بینه روزنامه دستمه اون رو بقاپه و شروع کنه به خوندنش.... اما .....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

1 -  شايعه ؟ نه ! قضيه اون بلندگو حقيقت محض بود ؛ اما اگر منظورتان وزارت امر به معروف و نهي از منكر بود هم ... نمي دانيم ! اصل خبر را در روزنامه جام جم خوانديم .

2 -  پولدار؟ نه ! اشتباه كرديد به شدت ! اينجانب از وقتي كه به دنيا آمده ام با ناني بزرگ شده ام كه از پينه دست ابوي حاصل شده و به حلال بودن هم معروف است ؛ براي همين جزء اون خاك بر سرهايي هستم كه هيچ وقت نمي توانند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

اين قضيه احتمال ايجاد وزارت امر به معروف و نهي از منكر رو كه شنيديم ياد يه چيزي افتاديم ؛ چند ماه قبل حوالي ميدان تاريخي سنگ كاشان ( خيابان مير عماد ) در حال خارج شدن از بانك بوديم كه صداي بلندگويي توجه مان را جلب كرد .

از شما چه پنهان كه با شنيدن صداي بلندگو فَكّ مان هم ولو شد روي زمين ! آخه يكي از آقايان برادر ( ! ) داشت از پشت بلند گو به امر خطير « امر به معروف و نهي از منكر » مي پرداخت : خانمي كه مانتو فلان رنگ پوشيدي ... چرا حجاب رو رعايت نمي كني ؟ توي اسلام ...

راستش از اينجا به بعدش رو يادم نيست آخه  توي اون لحظه داشتم به اين فكر مي كردم كه : كجاي اسلام اومده كه موقع امر به معروف و نهي از منكر ، عيب ملت رو توي بوق و كرنا كنيد ؟؟؟

من اگر جاي اون خانم بودم و يكي توي بلندگو اينجوري مثلاً نصيحتم مي كرد ... هيچـــــــــــــــــــــي ... همون روسري نصفه و نيمه رو هم در مي آوردم و به راهم ادامه مي دادم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

من الان در راستاي يه اتفاقاتي خيلي دچار خود بزرگ بيني شده ام ! احساس مي كنم خيلي خوب و مهم هستم ؛ گوش هام تا بيشترين اندازه ممكن دراز شده و دارم بعضي ها رو فرشته ي نجات خودم مي بينم ... نه خير ! هيچ ربطي هم به « انرجـــــــــي هسته اي حق مسلم ماست » نداره .

هميشه خانم ها عامل شرارت و گناه هستند و بايد توي پستوي خونه ها باشند و .... اما توي يه موقعيت هايي نصف پيشرفت جامعه عجالتاً به نام خانم ها مي شه  و مشخص مي شه كه توي قرآن از خانم ها تعريف هم شده و چرخ جامعه نمي چرخه اگر زن ها نباشند و ....

زود باشيد ! زودباشيد آماده بشيد ! مي خوايم همگي مثل بچه ي آدم توي انتخابات آينده شركت كنيم !

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

اين بنده كمترين با اين حرف كه هويت ما توي بافت تاريخي قرار داره مخالف نيستم ، توي دوره ي دانشجويي هم از روي علاقه ي زياد مي خواستم يه تيكه از همين بخش رو براي درس برنامه ريزي بردارم ، اما استاد محترممون چنان زد توي ذوقم و من رو ترسوند كه پشيمون شدم !

 اوشون (!) معتقد بود بافت قديمي شهر( از نظر امنيت ) جاي مناسبي براي كار تحقيقي دخترها نيست ( نمي دونست من خودم بزرگ شده همين محله ها هستم و به همه ي مشكلاتش عادت دارم ) !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 
يه دسته ديگه از بازديدكنندگان در واقع خريدار خونه نبودند و از بدو ورود درها وخمره ها توجهشان را جلب مي كرد ! نرخي كه خريداران مثلاً براي اين در گره چين تعيين كردند ده هزار تومان بود و ابوي ما كه با خونسردي اعلام كرد درها رو با خونه يكجا مي فروشه !

و خمره ای كه حدود يك متر و بيست سانتي متر قد و قواره اش بود از نظر خريداران 2500 تومان ارزش داشت !

جالبه بدونيد كه بعضي از اين بازديد كنندگان خودشون رو از اقوام كارمندان و مهندسان شاغل در ميراث فرهنگي كاشان معرفي مي كردند .

با كامل شدن محل سكونت فعلي ما ، ابوي محترممان هم از فروش خونه قديمي كه داشتيم منصرف شد . خونه اي كه براي خريد دو سوم دانگ مشاع اون 8 سال پله هاي دادگستري رو بالا و پايين رفته و هنوز كه هنوزه به نتيجه نرسيده .... خونه اي كه دو سال براي ثبتش تلاش كرد و در مجموع بعد از 4 سال هنوز در فهرست آثار ملي به ثبت نرسيده ؛ خونه اي كه سيپك تاريخي پشتش تبديل شد به توالت هاي يه هيأت و كارگاه شَعر بافي كنارش به خاطر همين ساخت و ساز از نور طبيعي محروم شد و در آستانه ي تعطيلي قرار گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین |