![]() |
![]() |
|
| اندر احوالات ولایت سیلک |
|
يه وقت هايي هست كه يكي مياد ازت مي خواد يه وسيله يا كتاب رو مدتي بهش امانت بدي ؛ دلت براي اون شخص مي سوزه ... مي گي اينم بنده ي خداست و نياز داره ، كتاب هايي رو كه مي خواد دو دستي تقديمش مي كني و كلي هم سفارش مي كني كه : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
مبعث رسول اكرم (ص) بر همگي مبارك. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
مي خوايم يه پست خانمانه بريم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
چند وقتي هست كه طرح كاداستر داره توي كاشان اجرا مي شه گفتيم يه كم فضولي كنيم توي اين قضيه ! از حالا هم مي گيم اين پست خيلي بلنده هر كي حالش رو نداره اصلاً شروع به خوندن نكنه ! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:30 قبل از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
اعصاب درست و درموني ندارم براي چرند نوشتن ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
آقاي خونه : مدير مدرسه ، خانوم خونه : كارمند آزمايشگاه ؛ به اضافه ي سه تا فرزند كه كوچيكترين شون يه پسر تپل مپل 5-6 ساله است ؛ ما به اين مجموعه كه در همسايگي مون زندگي مي كنند مي گيم : « خانواده ي خوشبخت » ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
مدتی قبل می رفتم یه مدرسه ابتدایی که توی بافت تاریخی کاشان قرار داره و هفته هایی که شيفت بعداز ظهر بودند به بچه ها ویندوز مقدماتی یاد می دادم . بچه هاي كلاس رو كه در سنين مختلف بودند گروه بندي كرده بودم و هر گروه با يه كامپيوتر كار مي كردند ؛ اما هر بار سراغ يكي از گروه ها مي رفتم تا درس جديد بهشون بدم دلم آشوب مي شد ؛ يه دختر مؤدب بين بچه هاي اون گروه بود كه رفتار و نگاهش شيطنتي نداشت ... هميشه ساكت بود و تلاش من براي به حرف در آوردنش تقريباً بي نتيجه مي موند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
همه جور جونوري توي اينترنت ديده بوديم ... از كله اسكلت گرفته تا ... اما تا به حال سوسك نديده بوديم ! اونم در حال خوردن آيكن هاي روي صفحه دسكتاپ ! فكر كنم يكي مي خواسته با اينا حال خانم هاي توي اينترنت رو بگيره ... دلش بسوزه ... ما كه از سوسك نمي ترسيم در هر حال !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
اینکه یه مشت سوسک حمله کنند و حال کامپیوتر آدم رو بگیرند و آدم مجبور باشه بره کافی نت و وبلاگ به روز کنه یعنی آخر ضد حال!!! خیلی خوشم میاد برم کافی نت حالا مجبورم همچین جایی وبلاگ هم به روز کنم ... *** یه بار توی دوره دبیرستان داشتیم با یه دوست توی حیاط مدرسه راه می رفتیم و حرف می زدیم ( البته با هم فامیل هم بودیم آخه دختر عموی همین دوست تازگی ها شده بود زن دایی ما ) همین جوری که داشتیم پرحرفی می کردیم دوستم در اومد گفت : یه موقع دختر عمومی من رو اذیت نکنید ها ؟؟؟ منم ... هیچی ! حناق کردم و چیزی نگفتم اما ظهر که رفتم خونه قضیه رو برای خانم والده تعریف کردم . خانم والده هم امر فرمود : این دفعه در جوابش بگو ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادر ها مون نمی ریم ! چه دردسرتون بدم ؟ فردای اون روز دوستم دوباره حرفش رو تکرار کرد منم فوری در جوابش عین جمله ی مادرم رو نقل قول کردم : ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادرها مون نمی ریم ! جاتون خالی یهو لب و لوچه دوستم آویزون شد و گفت : رفتی حرف من رو به مادرت گفتی ؟؟؟ منم لب ها رو خشک انداختم و با قیافه ی حق به جانب گفتم : نه خیر ! هیچم به مادرم چیزی نگفتم !!! تا مدت ها بعد از اون روز به این فکر می کردم که دوستم چه جوری متوجه شده من قضیه رو به مادرم گفته ام ؟؟؟!!! می گم این سال نوآوری و شکوفایی یه موقع کار دست ما نده ؟؟؟ استعداد ها یه موقع همچین فوران می کنه و ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط بنده ی کمترین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هیچ ...( فتوبلاگ من ) پارس قرآن ( دانلود قرآن مجازي ) كتابخانه ي مجازي قفسه دانلود كتاب كاشان لينك آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|