تبليغاتX
هیچ ...
اندر احوالات ولایت سیلک

يه وقت هايي هست كه يكي مياد ازت مي خواد يه وسيله يا كتاب رو مدتي بهش امانت بدي ؛ دلت براي اون شخص مي سوزه ... مي گي اينم بنده ي خداست و نياز داره ، كتاب هايي رو كه مي خواد دو دستي تقديمش مي كني و كلي هم سفارش مي كني كه :
فلاني ! اين كتاب ها به جون من بسته است يه موقع بلايي سرشون نياد ؟
دوست ارجمندت هم بعد از كلي تشكر مي گه :
خاطرت جمع باشه ، مثل روز اول تحويلت مي دمشون !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

مبعث رسول اكرم (ص) بر همگي مبارك.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

مي خوايم يه پست خانمانه بريم !
چند وقت پيش بعد از تحمل آفتاب سوختگي و سوزش شديد صورت مبارك تصميم گرفتيم بريم سراغ يه مشاور پوست و ... آقا جاتون خالي خانم مشاور ما را بسيار دعوا نمود كه پوستمان را زيادي راحت گذاشته ايم و به همين دليل ضعيف مانده و تحمل استفاده از صابون را هم ندارد .
منع شديم از استفاده مواد شوينده ... « شما بايد از فلان شير پاكن استفاده كنيد ، شير پاك كن رو مي زني به صورتت مي ذاري 20 دقيقه بمونه بعدش با يه دستمال مرطوب تميزش مي كني » .
يه مشت قرص ( كه دقيق ترش مي شه 30 عدد ) هم نوشت كه ... قابل شما رو نداره البته ، به جون خودم ناقابله : 5000 تومن . يه دونه ضد آفتاب هم نوشت برامون ... مي گم نمي شه حالا بدون ضد آفتاب زندگي كرد ؟ فوقش يه 40-50 كيلو خال و كك و مك ديگه به صورتمون اضافه مي شه ! ها ؟ چونه نزنم ؟ باشه بابا چرا مي زني ؟ خب آدم زورش مياد 17 تومن پول بده بالاي يه ضد آفتاب ...
مشاور جان امر فرمود فردا هم بيا براي معرفي چند تا محلول براي از بين بردن حساسيت پوست صورتت . ما كه نرفتيم ، نه اينكه نخوايم ... نه ... ولي ديديم دوز ورشكستگي بالا مي ره ...
نسخه به دست رفتيم داروخونه ... منتظر بوديم نسخه دو قلمي ما ( كه البته يه قلمش يعني ضد آفتاب رو نداشت ) آماده بشه كه يه يارو پسره ( از همين آدم ها كه احساس خوش تيپي مي كنند و به خيالشون كه خيلي آرنولد هستند ) اومد توي داروخونه ... يه چيزي تو وجود آرنولد توجه ما رو به خودش جلب كرد ... طرف پشت هر كدوم از بازوهاش يه دونه پولك هفت رنگ چسبونده بود براي جلب توجه ...
تنها چيزي كه اون موقع به ذهنم رسيد اين بود كه اسم دختر ها به خاطر آرايش و جلب توجه بد در رفته ... اين روزا پسرها هم دست كمي از دخترها ندارند !!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

چند وقتي هست كه طرح كاداستر داره توي كاشان اجرا مي شه گفتيم يه كم فضولي كنيم توي اين قضيه ! از حالا هم مي گيم اين پست خيلي بلنده هر كي حالش رو نداره اصلاً شروع به خوندن نكنه !
كاداستر مجموعه عملياتي هست كه طي اون اطلاعات جامع دفاتر املاك از دفاتر استخراج شده و به صورت اطلاعات دسته بندي شده و استاندارد وارد رايانه مي شود . مرحله ي ديگر اين عمليات تهيه ي تصوير از صفحات دفاتر و كد گذاري اين تصاوير به صورت استاندارد مي باشد و مرحله ي آخر هم پلاگ گذاري هست كه طي اون شناسه ي ثبتي قطعه زمين هاي موجود در يك پلاك تعيين و روي آنها درج شده سپس اين اطلاعات به نقشه هاي رقومي مربوطه منتقل و با استاندارد هاي موجود در كاداستر درج مي شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 
حالا مي تونيد براي دو نفر دعا كنيد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:30 قبل از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

اعصاب درست و درموني ندارم براي چرند نوشتن ...
متنفرم از خودم ... خيلي باعث تأسف هستم ... 
درد بديه ... اين تنفر از خود ...
مي خوام مرخصي استعلاجي بگيرم ... هر چند كم عقلي درماني نداره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

آقاي خونه : مدير مدرسه  ، خانوم خونه : كارمند آزمايشگاه ؛ به اضافه ي سه تا فرزند كه كوچيكترين شون يه پسر تپل مپل 5-6 ساله است ؛ ما به اين مجموعه كه در همسايگي مون زندگي مي كنند مي گيم : « خانواده ي خوشبخت » !
يه روز داشتم مي اومدم خونه كه متوجه شدم پسر كوچولوي خانواده ي خوشبخت رفته مغازه و پفك خريده ؛ اما به محض اينكه  از دور من رو ديد يهو قيافه اش محتاط شد و سرجاش ايستاد ! بسته ي پفك رو با يه حركت سريع برد زير لباسش و مشكوكانه زل زد به من !
نمي دونم چرا اون لحظه حس شيطنتم گل كرد ؟! ايستادم ... قيافه اي پدرسوخته وار و مال مردم خور به خودم گرفتم و زل زدم بهش !
همون طور كه چشم از چشماي من بر نمي داشت آروم آروم خودش رو رسوند نزديك در خونه شون و با يه حركت سريع پريد توي حياط و در رو بست !!!
از روزي كه اين اتفاق افتاده همش فكر مي كنم كه چه چيزي توي رفتار من باعث شد پسر كوچولوي خانواده ي خوشبخت همون لحظه ي اول اينجوري محتاط بشه ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

مدتی قبل می رفتم یه مدرسه ابتدایی که توی بافت تاریخی کاشان قرار داره و هفته هایی که شيفت بعداز ظهر بودند به بچه ها ویندوز مقدماتی یاد می دادم .
هر روزي كه مي رفتم اونجا خاطرات گذشته ام توي بافت قديمي زنده مي شد ؛ بچه هاي مدرسه رو كه مي ديدم رفتار بي ريا و بدون كبر و غرورشون باعث مي شد ياد بچگي هام بيفتم ... اما دركنار اين خاطرات خوش چيزهايي هم بود كه حالم رو از بيخ و بن مي گرفت ...

 بچه هاي كلاس رو كه در سنين مختلف بودند گروه بندي كرده بودم و هر گروه با يه كامپيوتر كار مي كردند ؛ اما هر بار سراغ يكي از گروه ها مي رفتم تا درس جديد بهشون بدم دلم آشوب مي شد ؛ يه دختر مؤدب بين بچه هاي اون گروه بود كه رفتار و نگاهش شيطنتي نداشت ... هميشه ساكت بود و تلاش من براي به حرف در آوردنش تقريباً بي نتيجه مي موند ...
نازنين ...
نازنین واقعاً نازنين بود اما ...
بوي لباس هاش هميشه باعث سرگيجه ام مي شد ...
بوي ترياك ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

همه جور جونوري توي اينترنت ديده بوديم ... از كله اسكلت گرفته تا ... اما تا به حال سوسك نديده بوديم ! اونم در حال خوردن آيكن هاي روي صفحه دسكتاپ ! فكر كنم يكي مي خواسته با اينا حال خانم هاي توي اينترنت رو بگيره ...

دلش بسوزه ... ما كه از سوسك نمي ترسيم در هر حال !  فقط يه هفته كامپيوتر نداشتيم ... براي اينكه بلد نبوديم ويندوز عوض كنيم ؛ تازه شم نمي خوايم ياد بگيريم چه جوري ويندوز عوض مي كنند ! (قابل توجه بعــــــــــــــــــــــــــــــــــضي ها !!! )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط بنده ی کمترین | 

اینکه یه مشت سوسک حمله کنند و حال کامپیوتر آدم رو بگیرند و آدم مجبور باشه بره کافی نت و وبلاگ به روز کنه یعنی آخر ضد حال!!! خیلی خوشم میاد برم کافی نت حالا مجبورم همچین جایی وبلاگ هم به روز کنم ...

***

یه بار توی دوره دبیرستان داشتیم با یه دوست توی حیاط مدرسه راه می رفتیم و حرف می زدیم ( البته با هم فامیل هم بودیم آخه دختر عموی همین دوست تازگی ها شده بود زن دایی ما )

همین جوری که داشتیم پرحرفی می کردیم دوستم در اومد گفت : یه موقع دختر عمومی من رو اذیت نکنید ها ؟؟؟ منم ... هیچی ! حناق کردم و چیزی نگفتم اما ظهر که رفتم خونه قضیه رو برای خانم والده تعریف کردم . خانم والده هم امر فرمود : این دفعه در جوابش بگو ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادر ها مون نمی ریم !

چه دردسرتون بدم ؟ فردای اون روز دوستم دوباره حرفش رو تکرار کرد منم فوری در جوابش عین جمله ی مادرم رو نقل قول کردم : ما سالی یه بار هم خونه ی زن برادرها مون نمی ریم !

جاتون خالی یهو لب و لوچه دوستم آویزون شد و گفت : رفتی حرف من رو به مادرت گفتی ؟؟؟ منم لب ها رو خشک انداختم و با قیافه ی حق به جانب گفتم : نه خیر ! هیچم به مادرم چیزی نگفتم !!!

تا مدت ها بعد از اون روز به این فکر می کردم که دوستم چه جوری متوجه شده من قضیه رو به مادرم گفته ام ؟؟؟!!!

می گم این سال نوآوری و شکوفایی یه موقع کار دست ما نده ؟؟؟ استعداد ها یه موقع همچین فوران می کنه و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط بنده ی کمترین |